ماهی....
گفت:مادر جان بیا ناهار بخوریم
پرسید :ناهار چی داریم مادر؟؟؟
گفت باقالا پلو با ماهی
با خنده رو به مادر کرد و گفت: ما امروز این ماهی ها را میخوریم ...
و یه روز این ماهی ها ما را میخورند
...
چند سال بعد در عملیات والفجر 8...
درون اروند گم شد....
و مادر تا آخر عمرش ماهی نخورد
....
![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی ۱۳۹۲ ساعت 22:12 توسط کاظم
|
سلام من کاظمم چند وقتی بود که از دنیا و آدماش دل کنده بودم ولی به خودم اومدم و دیدم دنیا ارزش این همه کینه و دشمنی رو نداره