خبری نیست.....
من پير شدم ،دير رسيدي،خبري نيست

بســـيـار براي تـو نـوشـتـم غـم خـود را
يک عمر قفس بست مسير نفســــم را
حالا که دري هست مرا بال و پري نيست
حـالا کـه مـقـــدر شــده آرام بگـيـــــرم
بگـذار که درها هـمگـي بسـته بـمانـنـد
بگــذار تبـــر بـر کـــمــر شـــاخه بکـــوبد
تلخ است مرا بودن و تلـخ است مرا عمر
در شهر به جز مــرگ متـاع دگري نيست

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 10:24 توسط کاظم
|
سلام من کاظمم چند وقتی بود که از دنیا و آدماش دل کنده بودم ولی به خودم اومدم و دیدم دنیا ارزش این همه کینه و دشمنی رو نداره