کودکی...
درکودکی پاک کن هایی ز پاکی داشتیم/
یک تراش سرخ لاکی داشتیم/
کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت/
دوشمان از حلقه هایش درد داشت/گرمی دستانمان از آه بود/
برگ دفترهایمان ازکاه بود/
تا درون نیمکت جا میشدیم/
ما پرازتصمیم کبری میشدیم/باوجود سوزوسرمای شدید/ریزعلی
پیراهنش رامیدرید/
کاش میشد باز کوچک میشدیم/لااقل یک روز کودک میشدیم
کاش..
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر ۱۳۹۱ ساعت 20:13 توسط کاظم
|
سلام من کاظمم چند وقتی بود که از دنیا و آدماش دل کنده بودم ولی به خودم اومدم و دیدم دنیا ارزش این همه کینه و دشمنی رو نداره